حكيم زجاجى
1046
همايون نامه ( تاريخ منظوم حكيم زجاجى ) ( فارسى )
كلاه و سرش گشت با خاك راست * براى جهان اينهمه غم چراست چو خورشيد آن شاه شد بىشعاع * بشد پاك فرزند او بو شجاع فلك جامهء جان او كرد چاك * فروبرد آن كامران را به خاك پادشاهى سلطان الدوله ابو شجاع در بغداد دوازده سال بهجاى پدر تاج بر سر نهاد * قدم از بر تخت اختر نهاد ورا نيز سلطان دين خواندند * بر او مهتران آفرين خواندند برادر بد او را بهاء دول * به دو بود نازنده ملك و ملل سرافراز را نام بد بو على * چو جان بود اندر جهان يلى به كرمان بدى نايب باب خويش * فزودى بر مهتران آب خويش چو سلطان شه نامور شاه شد * به بغداد اندرخور گاه شد بر او بو على كرد عصيان پديد * به قول غلامان ، سر اندركشيد بيفكند از خطبه نام امير * هم از سكه آن مرد نادلپذير دو شش سال در پادشاهى بماند * همان حكم از مه به ماهى براند ز كار برادر بدى دل به درد * كه نام وى از خطبه در دور كرد ز بغداد ناگه به شيراز شد * در آن بوم و برزن سرافراز شد بدانديش را ز آن ميان دور كرد * ز دانش به گرد جهان شور كرد دگربار بر سكه زد نام خويش * همان خطبه بر كام آن خوبكيش جهان را دگربار مضبوط كرد * چو داننده و باخرد بود مرد نبد عمر آن نازديده دراز * به زير آمد آن نامور از فراز نبد عمرش افزون ز سى و دو سال * كه بربست رخت آن شه بىهمال نه سلطان بماند ، نه خسرو نه شاه * نه شهرى ، نه دهقان ، نه خيل و سپاه چه تازى شب و روز شيب و فراز * چه بندى دل اندر سراى مجاز كه زودت از اين كار بيرون كشند * سراپات در خاك و در خون كشند